اخلاق - تاریخ: 1394/3/3 ساعت: 2:26
چقدر امشب ذهنم خسته است. توی جلسه خیلی فشار بهم اومد، انگار باید زورگویی یه نفر رو به خاطر قدرتش تحمل می کردم. قدرتی که به خاطر سرمایه ای که توی کار دارد به ما تحمیل می شود. گویا خیلی خودم رو کنترل کردم. فقط توی جلسه چشمهای آقای "الف" بهم آرامش می داد. چه نگاههای خوبی داشت. چه حس خوبی می گرفتم از نگ...
مسواک - تاریخ: 1393/10/25 ساعت: 10:32
وقتی ذهنم خیلی درگیره، شب قبلِ خواب، خیلی خوب مسواک میزنم. دقیقن با همون قواعد علمی که بارها توی تلویزیون دیدم. خیلی هم بی ربط نیستن به هم. موقع مسواک زدن فکر می کنم، تحلیل می کنم، بالا و پایین می کنم، من چقد مقصرم، دیگری چقد. چقدر سخته منصفانه قضاوت کردن بین خودت و دیگری. یه چیزی درونت هست که هموار...
دعوت - تاریخ: 1393/10/21 ساعت: 11:18
بعد از 4 روز از بستر برخاستم، نمیدونم امید به اینکه تو دعوتم کنی بهم انرژی برخاستن داد یا واقعن حالم رو به بهبود بود. بعد از 5 روز دوش گرفتم. چه خوب بود لذت تمیز شدن زیر آب گرم. موهامو با وسواس خاصی سشوار کردم حتی یه لاخ مو هم از قلم نیفتاد. بعد با موچین به جون ابروهام افتادم و صورتم. این روزها هر و...
شوخی احمقانه - تاریخ: 1393/9/25 ساعت: 19:44
اَه لعنتی نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه، چقدر حسرت این رو دارم که یه شب توی بغلت بخوابم. چقدر حسرت اینو دارم که یه بار که کنارت هستم با من باشی فقط با من. اینقدر از من فرار نکنی، اینقدر از من فاصله نگیری، هر چی میگذره تو بیشتر فاصله می گیری و من این نخواستن های تو رو می فهمم. اما حس من تموم نمیشه....
نیمه گمشده - تاریخ: 1393/9/21 ساعت: 4:52
من نیمه گمشده ام رو پیدا کردم، یه آقای مستخدمی هست توی دانشگاه. چهره مهربون و دوست داشتنی. هر روز که من رو می بینه می پرسه سَ وَ، منم جواب میدهم سَ وَ. چند روز پیش که اصلا سَ وَ نبودم، دیدمش و سوال و جواب همیشگی رد و بدل شد، اما اون ایستاد و دوباره تکرار کرد سَ وَ ؟ او کُم سی  کَم سَ؟ من خندیدم گفتم...
خواب - تاریخ: 1393/8/23 ساعت: 4:51
دیشب وقتی توی یه خواب عمیق داشتم دست در دست کودکی های خواهرم قدم میزدم و خیلی متعجب و شگفت زده بودم از اینکه چرا خالهایِ لباس سفیدِ یقه بِ بِ، آستین پفی خواهرم سیاه هستند نه قرمز و به طور مداوم و پشت سر هم ازش سوال می کردم " "چرا به من گفته بودی خالهای لباست قرمز هستند؟ اینها که سیاه اَن". زنگِ دلم ...
زخم - تاریخ: 1393/9/19 ساعت: 17:59
یه جایی توی وجودم زخمی شده، درد داره. ساکت نمیشه. چند روزی میشه. هر کاری کردم برای ساکت کردنش، گریه ، آبجو، رقص ... . بی فایده بوده تا حالا.  تنهایی های اینجا مجبورم کرد با آدمهایی معاشرت کنم که از جنس من نیستند، خیلی از لحظه ها، وقتی داشتند داستانی تعریف می کردند یا به چیزی می خندیدند، این فکر از س...
داستان تو - تاریخ: 1393/8/26 ساعت: 16:48
داستان تو توی ماشین وقتی سرچرخوندی تا حال و احوال کنیم، تنها چیزی که توی ذهنم اومد این بود که چرا باید این بشر موهاش این اندازه بلند باشه، برای صورت استخوانی او، این همه مو زیاد بود! وقت راه رفتن نگاهت به طبیعت رو از زاویه عکسهایی که می گرفتی دوست داشتم، آرامشی که موقع راه رفتن داشتی رو دوست داشتم، ...
خشم - تاریخ: 1393/7/22 ساعت: 4:38
 تمام خشمم را با سخت ترین کلماتی که به ذهنم می رسید بیرون ریختم. خشمم از "او" و همه آدمهایی که یه عمر ازشون عصبانی بودم را سر" او" خالی کردم. سالها در برابر احمقانه ترین توجیح ها سکوت کردم، سالها در برابر بدترین رفتارها لبخند زدم، سالها در بدترین موقعیتها آرامشم را حفظ کردم، در دردآورترین بحثها کسی ...
رُمَنس - تاریخ: 1393/9/22 ساعت: 5:13
دلم رُمَنس می خواد. یکی باشه که نمی بینمش دلم براش تنگ شه، که می بینمش قلبم بزنه. یکی باشه که توی بغلش یادم بره همه چی رو. یکی باشه که کشفش کنم، که لمسش کنم، که بالا و پایین هاش رو بفهمم. که خوشحالش کنم، که خوشحالم کنه. خیلی وقت میشه که این حس رو نداشتم. 820 روز. توی این 820 روز آدمهای زیادی از کنار...
سکوت - تاریخ: 1392/8/21 ساعت: 2:59
امشب می دانم که چقدر خودم نیستم. چقدر هراس دارم از خود خود بودنم. این سکوتهای طولانی جلسات رواندرمانی شاید نشانه ی آن است که نمی خواهم آنچه هستم و فکر می کنم را او ببیند. او، همیشه برای من اویی هست. اویی که من باید در برابر او بهترین باشم. اویی که من در برابر نگاه او زندگی می کنم. اویی که تعیین می ک...
دلخواستنی های من - تاریخ: 1392/8/3 ساعت: 5:26
امشب چقدر دلم می  خواهد که روی تراس لم دهم و همانطورکه ماه مرا می پاید، یک متن عاشقانه قشنگ بخوانم  و همانطور که عاشقانه را تکرار می کنم،  انگشتانم فنجان قهوه را در آغوش گیرند و گرمم کنند. چقدر دلم می خواهد همانطور که تلخی قهوه را مزه مزه می کنم، لبهایم جاندار و عمیق سیگار نیمه روشن خوابیده کنار فنج...
اولین بسته سیگار - تاریخ: 1392/7/9 ساعت: 5:14
امروز ساعت 4 بسیار مشعوف شدم که کلاسهام برگزار نمیشن. توی راه که بر می گشتم به این فکر می کردم که چطوری این واقعه میمون رو جشن بگیرم. به سیما زنگ زدم که بریم استخر، با صدای خواب آلود گفت گروه درمانی داره. یادم اومد مامان خونه نیست، به دکه روزنامه فروشی رسیدم، پارک کردم. رفتم اونطرف خیابون  مقابل مرد...
پایان - تاریخ: 1392/6/21 ساعت: 5:16
امشب شبیه آدم های بهت زده شدم. به مانیتور و صفحه ی فیس بوک نگاه می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم وفکر می کنم. به افسانه، به حرف های افسانه. به خودم، به محمود. به داستان این دوستی ها که رو به پایان است. به این که کی مقصره و به خیلی از چیزها. شاید محسن راست میگه شاید. دلم یه جورایی گرفته. حوصله ریشه ی...
گذشته - تاریخ: 1392/4/29 ساعت: 4:22
 باید تایپ مقاله ام رو تا فردا تموم کنم، باید فرانسه بخونم، باید لباسهام رو اتو کنم و ... . اما به جاش نشستم الکی چرخیدن توی نت. به جاش نشستم فکر کردن به حرفهای پویا. دیشب می خواستم تنها یه شیطنت کرده باشم که به محمود گفتم سرپرست برنامه رو سلام برسون. محمود سرش گرم بود و گیر داد باهاش حرف بزن. نمی خ...
تهوع - تاریخ: 1392/4/8 ساعت: 14:05
این روزها کتاب "وقتی نیچه گریست " را می خونم. رمانی است در مورد روان درمانی. جنبه آموزشی دارد. جدا از تاثیر رمان که ذهنم رو درگیر کرده، داستانهای دیگه ای هم پیش اومده که درگیرش شدم. می خواهم امروز، اینجا، بالا بیارم هر آن چیزی رو که ذهن و روحم رو سنگین کرده. می خواهم بدون دیلیت کردن کلمه ای بنویسم. ...
ریجکت - تاریخ: 1392/1/21 ساعت: 22:48
دوباره مقاله ام ریجکت شد، بعد از شش ماه انتظار. البته 6 ماه انتظار به خاطر اشتباه استاد نابغه ام بود نه ژورنال. ایمیل ریجکت شدنش 5 ماه پیش اومده رفته تو اسپماش، سایت ژورنال رو هم چک نکرده. خدایی خیلی خوشحاله. نمی دونستم چی بهش بگم. باز هم خندیدم. اگر فکر آدمها رو میشد خوند چی میشد. امروز استادم پشت ...
تنهایی - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 5:22
دارم به تنهایی خودم فکر می کنم و می خوام بنویسم، منتظرم مامان بره بخوابه تا شروع به نوشتن کنم ولی مامان دوست داره حرف بزنه از تعزیه ای که امروز رفته، از عروس فلانی که چه کار کرده، از لیلی که با مامانش مشکل داره و از همه ی اینها، و در آخر میگه کاش قبل از مرگ من تو سر و سامون بگیری. با این حرفش دستم م...
نزدیکی - تاریخ: 1391/10/29 ساعت: 5:23
به مفهوم نزدیکی فکر می کنم. مفهومی که دکتر ف روش خیلی تاکید می کند. دکتر می گه اگر در یک  رابطه حس نزدیکی و صمیمت باشه یعنی این که فکر کنید این فرد برای شما خاص هست، اونموقع تعهد هم همراش میاد و این یه احساس دو طرفه است. من تنها خاطره ای که از نزدیکی به یاد میارم مربوط به "م" هست، شبی که بارگاه سوم ...
شیفتگی - تاریخ: 1391/10/3 ساعت: 5:24
دیروز مریم رو دیدم، واسه شب یلدا اومده بود. بعد از مدتها از نزدیک می دیدمش و با هم حرف زدیم. در مورد دکتر ف گفتم. حرفهای جالبی زد گفت رواندرمانگر برای شناخت نیاز داره با تو رابطه برقرار کنه، تو در رابطه شناخته میشی نه با حرفهایی که میزنی. حرفها و داستانهایی که تو تعریف می کنی از فیلتر ذهن تو می گذره...