خیالات من - تاریخ: 1391/9/16 ساعت: 3:13
امروز همش توی هپروت بودم، نمی خوام خودم رو گول بزنم، واقعیت اینه که دوست دارم دکتر ف عاشق من شده باشه، دوست دارم با من ازدواج کنه و حتی امروز لحظاتی خودم رو در آغوش گرفتم و فکر کردم اونه. اه لعنتی دوست ندارم اینجوری فکر کنم ولی همش از اون اس ام اس نصف شب شروع شد و بعد هم حرفهای ش. تازه داشت درگیری ه...
چرا؟ - تاریخ: 1391/9/15 ساعت: 5:19
امروز جون نداشتم، فکر می کردم شاید سرما خوردم، اما حسی به من می گفت دوباره درگیری درونی شروع شده و تو فکر می کنی سرما خوردی. درگیری از اس ام اس های خالی دکتر ف شروع شد، نصف شب. مثل همیشه تصورم بر این بود که اشتباه کرده ولی وقتی به ش گفتم گفت امکان نداره، به عطیه زنگ زدم و اونهم تعجب کرد. وقتی قیافه ...
کفش های تو - تاریخ: 1391/9/8 ساعت: 5:19
دیشب رفتم پارک، بعد از مدتها الهام اومده بود، من و الهام تنها قدم زدیم چون کیارش می خواست بدود، مهدی می خواست طناب بزنه و بقیه هم نبودن. نمی دونم چی شد که لحظه های آخر، وقت خداحافظی من گفتم که میرم پیش روانکاو و الهام یه چیزهایی گفت از بچه گی  تو و خودش. از شکنجه های روحی که مامانتون به شما میداده. ...
فاصله - تاریخ: 1391/9/3 ساعت: 5:20
چقدر امروز حس می کنم از خودم بیگانه ام. چقدر از خودم دورم و این حس تا چه اندازه آدم رو می ترسونه.
روانکاو 2 - تاریخ: 1391/9/3 ساعت: 5:21
این روزها خیلی به خودم فکر می کنم، به حرفهایی که دکتر ف به من زد. آیا واقعن روابطی که داشتم اون اندازه عمیق نبوده، آیا مانعی هست درمن ؟  اون سوگواری بزرگ ؟ یا شاید آدمی احساسی هستم  که خودش رو بی احساس جلوه میدهد؟ به دو چیز الان خیلی فکر می کنم، یکی اینکه من واقعن به این آدمها به لحاظ روحی نزدیک میش...
دلخوری - تاریخ: 1391/7/25 ساعت: 5:31
دیشب بچه ها برنامه گذاشتن بریم خونه محسن عکس های سفر رو نگاه کنیم و هی بخندیم. مهدی پریشب اس ام اس داد ساعت هشت، من لجم گرفت که چرا این قدر دیر، لجم گرفت که تنها کسی که با این ساعتهای دیر مشکل داره منم، لجم گرفت که باید غرغر های مامان رو تحمل کنم و توی دلم تمام لجم رو سر مهدی خالی کردم. من راس هشت ا...
روانکاو - تاریخ: 1391/7/22 ساعت: 5:25
پریروز رفتم پیش روانکاو. میخواستم روانکاوی بشم که چرا این همه روابط عاطفی ام بهم میخوره. روانکاو گفت جلسات اول در مورد چند تا از روابطت با جزییات حرف بزن تا یه چیزی تو ی ذهنش شکل بگیره. از آخرین رابطه شروع کردم، چون قبلن فکرش رو کرده بودم توی راه تو ماشین با خودم تمرین کردم که چی بگم. من همیشه وقتی ...
دوست داشتن - تاریخ: 1391/7/9 ساعت: 5:26
امشب توی فیس بوک رفتم تو صفحه ی یکی از دوستای "م" واسه فضولی. یک نفر یه چیزی نوشته بود و 53 تا کامنت زیرش بود. نوشته در مورد ازدواج وعشق بود، همچین محتوای روشنفکرانه داشت و خوب نوشته شده بود. وقتی کامنت های آدم های منتقد روشنفکر رو خوندم و جواب های نویسنده رو،  مشعوف شدم از اینکه نه روشنفکرم، نه منت...
بازی - تاریخ: 1391/7/8 ساعت: 5:27
امروز به دل طبیعت رفتم. تعطیل بود و هوای پاییزی حالم رو جا آورد. گرچه امروز تو بیشتر از هر زمان دیگری در فکرم سرک می کشیدی اما دلتنگ بودن برای تو به طرز شیرینی وجودم رو می چلاند، لذتی همراه با درد. این فکر همواره توی سرم می چرخید که تو دلتنگم خواهی شد و باز خواهی گشت، امروز بارها لحظه ی بازگشتت رو ت...
حال من - تاریخ: 1391/7/7 ساعت: 5:29
امشب این وبلاگ رو ساختم تا بدون سانسور بنویسم هر آنچه که در ذهن و دلم میگذره، نترسم از قضاوت کسانی که من رو می شناسن. اما باز تا شروع به نوشتن کردم دوباره نگاههایی رو روی نوشته هام حس میکردم و این ناخود آگاه باعث خود سانسوری میشد. اما میخوام مبارزه کنم با آنچیزی که با اون رشد کردم و بزرگ شدم، در سی ...
تولد - تاریخ: 1392/1/14 ساعت: 5:17
امشب شب تولد منه. حس آرامش ندارم. ذهنم خیلی شلوغه. کاش میشد فردا برم پش دکتر ف. اما فردا می خوام با بچه ها قرار بذارم. البته اونها میخوان. از دست الی و کیا خیلی ناراحتم، یه جوری ان. زیر زیرکی کارایی می کنن که بدم میاد. اصلا ارزش ندارن بهشون فکر کنم.  به درک.
آدمها - تاریخ: 1391/7/28 ساعت: 5:30
   دیشب خونه مسعود دعوت شدیم، به خاطر حضور بهناز. با اصرار من قرار 7.30 بود، من هفت و ربع از خونه زدم بیرون چون زیر نگاههای سنگین مامان بیشتر نمی تونستم دوام بیارم. اومدم بیرون زنگ زدم به مهدی "کجایین؟" گفت ما تا دقایقی دیگر با بهناز و محسن میرسیم دم خونه محسن، محسن لباسش رو عوض کنه راه میافتیم.  گف...